خاطره

خرید بک لینک

بچه بودم شاید حدود هفت هشت ساله یک روز پدرم یه وسیله که شبیه اسباب بازی بود و بچه ها برای
بالای آب موندن توی استخر ازش استفاده می کنن خریده بود و خونه آورده بود و می گفت می خوام ببرمت استخر. راستش تا اون سن هنوز استخر نرفته بودم ، حوض و اینطور چیزا دیده بودم ولی تصوری از استخر نداشتم.
خلاصه چند روز تو خونه با اون بازی می کردیم که یه جمعه ای بابا گفت امروز بریم استخر. شاد و شنگول دست
بابا رو گرفتیم رفتیم استخر ولی دم درش که رسیدم دیدیم تعطیله. پدرم گفت عیبی نداره بیا جاش ببرمت سینما.
تا اون سن هنوز سینما هم نرفته بودم تلوزیون داشتیم ولی سینما نمی دونستم چیه. فقط یادمه یه بچه همسایه داشتیم که بعضی وقتها می گفت دیروز رفته بودیم سینما و کلی چیزهای بامزه رو با آب و تاب تعریف می کرد.

خلاصه بابا جون نذاشت ناراحت خونه برگردیم و من رو برد سینما. اولین تجربه سینما رفتن خوب یادمه. رفتیم توی یک سالن بزرگ که چراغهای کم نوری توش روشن بود و من خیلی با تعجب همه جا رو تماشا می کردم و منتظر بودم ببینم سینما چیه. خیلی طول نکشید که در مقابلمون یه تصویر بزرگ ظاهر شد اون هم چه فیلمی ، کفشهای میرزا نوروز. خیلی خوش گذشت . اولین کارتونی هم که تو بچگی تو سینما دیدم یادمه فیلم لوک خوش شانس بود.

وبلاگ...

ما را در سایت وبلاگ دنبال می‌کنید

برچسب: خاطرة,خاطره اسدی,خاطره حاتمی,خاطره ها,خاطره پروانه,خاطره آمپول زدن,خاطرة قصيرة,خاطره ختنه,خاطره حجازی,خاطره شب زفافم, نویسنده: بازدید: 334 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:48

صفحه بندی