
xa0 یک بار بطور اتفاقی یه کتاب کوچک چند ده xa0صفحه ای شاید سی چهل صفحه ای خریدم که در باره تک بیت های صائب بود. از خوندن این تک بیتها خیلی خوشم آمده بود. xa0یه چند وقتی بعد در یک کتاب فروشی چشم افتاد به دیوان کامل این شاعر که دو تا کتاب قطور بزرگ بود که شاید قطر هر کتاب هفت هشت سانتیمتر می شد. از بس از خوندن اون کتاب کوچک تک بیتها خوشم اومده بود که بلافاصله کتابها را خریدم. وقتی سر فرصت توی خونه کتابها و غزلیات را شروع به خواندن کردم چنگی به دلم نزد. هر چه بود همون تک بیتها بود....
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0 بچه بودم شاید حدود هفت هشت ساله یک روز پدرم xa0یه وسیله که شبیه اسباب بازی بود و بچه ها برایبالای آب موندن توی استخر ازش استفاده می کنن خریده بود و خونه آورده بود و می گفت می خوام ببرمت استخر. راستش تا اون سن xa0هنوز استخرxa0نرفته بودم xa0، حوض و اینطور چیزا دیده بودم ولی تصوری از استخر نداشتم.خلاصه چند روز تو خونه با اون بازی می کردیم که یه جمعه ای بابا گفت امروز بریم استخر. شاد و شنگول دستبابا رو گرفتیم رفتیم استخر ولی دم درش که رسیدم xa0دیدیم تعطیله. پدرم گفت عیبی نداره بیا جاش بب...
ادامه مطلب